مهربانو صدیقه سادات نقیبی
داستان از جایی شروع شد که من هم، مثل خیلیهای دیگر، در سالهای نوجوانی خیالاتی درباره آیندهام در سر میپروراندم؛ رؤیاهایی از جنس تغییرهای بزرگ و اثرگذاریهای شگفتانگیز. طوریکه مصرع «زنهار، چنان بزی که بعد از مردن، انگشت گزیدنی به یاران ماند” شد قطبنما و سرلوحه زندگیام. شش سال مطالعه در رشته روانشناسی دانشگاه
ادامه مطلب