
قصهی من تقریباً از جایی شروع شد که تصمیم گرفتم آمورگار نشم. 🧐
اون روزها فکر میکردم باید راه خودمو جای دیگهای پیدا کنم؛ به همین دلیل رفتم سراغ ادبیات.
درس خوندم و همزمان توی کتابفروشی کار کردم و بعد از کارشناسی راهی شیراز شدم، شهری که آرزوم بود.
دلم میخواست بتونم رشتهی مورد علاقم رو در مسیر جدیدی پیش بگیرم و قصهی خودم رو بنویسم. این شد که ادبیات کودک و نوجوان خوندم.
دانشگاه شیراز جایی بود که نگرشی متفاوت و واقعی از جهان کودکی به من ارائه داد و باعث شد قدمهام رو مسمم برای هر تاثیر و تغییری بردارم.
همونجا بود که فهمیدم چقدر دوست دارم آنچه رو یاد میگیرم با دیگران قسمت کنم و به ارزش واژهها بیش از پیش پیبردم؛❣️
به همین دلیل قصهگو شدم و سه ساله که از دریچهی قصه، کتاب و ادبیات کنار بچهها زندگی میکنم.
توی این سالها بیشتر و بیشتر شاهنامه خوندم، برای بچهها قصه گفتم و بیشتر به حرف خانم توران میرهادی رسیدم که میگفت: «صلح را از کودکی باید آموخت.»
حالا مسیرم به دبستان مهارت رسیده؛ جایی که قراره با بچهها کتاب بخونیم خیالپردازی کنیم، سؤال بپرسیم و به دنیاهای تازه سفر کنیم. دوست دارم کتابخونه برای بچهها یکی از امنترین و دوستداشتنیترین مکانها باشه؛ جایی که هر کسی بتونه قصهی خودش رو پیدا کنه.📚
من نگارم؛ دانشآموختهی ادبیات کودک و نوجوان، قصهگو و کتابیار دبستان مهارت. اینجام چون به کودکی، کتاب و قدرت قصهها ایمان دارم. ✨