
داستان از جایی شروع شد که من هم، مثل خیلیهای دیگر، در سالهای نوجوانی خیالاتی درباره آیندهام در سر میپروراندم؛ رؤیاهایی از جنس تغییرهای بزرگ و اثرگذاریهای شگفتانگیز. طوریکه مصرع «زنهار، چنان بزی که بعد از مردن، انگشت گزیدنی به یاران ماند” شد قطبنما و سرلوحه زندگیام.
شش سال مطالعه در رشته روانشناسی دانشگاه فردوسی مشهد و دمخور شدن با آدمهایی که دغدغههای مشابه با سقف آرزوهای بلندتر از من داشتند، کمک کرد واقعبینانهتر به رؤیاهایم نگاه کنم. فهمیدم شاید نتوانم دنیا را یکباره تغییر دهم؛ اما میتوانم قدمهایی بردارم و سهم کوچکی در بهتر شدن آن داشته باشم.
اینطور شد که نگاهم به یکی از بنیادیترین بخشهای دنیا جلب شد: کودکی. دنیایی بی غل و غش که در عین سادگی و بیآلایشی، پیچیدگیها و دشواریهای خاص خودش را نیز دارد؛ دنیایی که نه جدا از خانواده و جامعه، بلکه عمیقاً در پیوند با آنها شکل میگیرد و رشد میکند. کمکم به این باور رسیدم که اگر قرار است تغییری ماندگار اتفاق بیفتد، شاید یکی از جاهای مهم برای شروع، همین سالهای کودکی باشد.
از همینجا مسیر من به سمت کار با کودکان شکل گرفت؛ مسیری که هنوز در آغاز آنم و هر روز چیز تازهای برای آموختن در آن پیدا میکنم. اکنون، رویای رشد همراه با کودکان را در سر دارم.
شاید نتوانم یکشبه دنیا را تغییر دهم، اما میتوانم در شکل گرفتن دنیای آدمهایی سهم داشته باشم که قرار است آینده را بسازند.