
در یکی از روزهای سرد بهمن ۱۳۷۰ پا به عرصه ی زندگی گذاشتم،در مرز بین دو نسل دهه ی شصتی ها و دهه ی هفتادی ها.
پدرم آموزگار بود و عاشق بچه ها و بالیدن و آموختنشان
آنچه از آن سالها ازو بیاد دارم اهمیتی ست که به یادگیری،تحصیل و آموختن می داد.
میگفت :قرض شما به دنیا این است که آنچه یاد دارید را به دیگران بیاموزید.
همین روحیه و رویه باعث شد تا من و دیگر اعضای خانواده در راه تحصیل و مدرسه و دانشگاه جدّ و جهدی در خور توجه داشته باشیم.
او همیشه میگفت:تا هرزمان که چشم می بیند و گوش می شنود بیاموزید که هیچ لذتی بالاتر ازین نیست.
افسوس که دنیا او را در اوایل دهه ی ۹۰ از ما گرفت،منظورم پدرم است.
دانشگاه و فضاهای پژوهشی و علمی تنها جایی بود که آرامم میکرد و همین باعث شد که لیسانس و فوق لیسانس را بدون وقفه پشت سربگذرانم.
تحصیل در رشته ی مدیریت بمن آموخت که انسان اساس هر توسعه و پیشرفتی است و اگر جامعه ای می خواهد روی آرامش و صلح را ببیند بایستی به انسان توجه کند.
در حین تحصیل در بخش اداری دانشگاه مشغول بکار شدم،بعداز فارغ التحصیلی این همکاری ادامه یافت با یک وضعیت دیگر،درکنار کاراداری،کار پژوهشی و تدریس هم به آن اضافه شد.
بایستی اقرار کنم که کار اداری به اندازه تدریس و پژوهش برای من جذاب نبود و همین باعث شد تا ترجیح دهم که تا انرژی و توش و توان خودرا برای آموختن بکار گیرم.
سرنوشت، بودن در جمع دانش آموزان و فرهیختگان دبستان مهارت را نصیبم کرد.
راستی از مادرم چیز زیادی نگفتم اما همینقدر بس که گویا پدرم موقع ترک ما به مهر و حمایت بی نهایت مادرم ایمان داشت،انگار خیالش از او راحت بود و آرام چشم از جهان فرو بست.